صبح به صبح
در کنار تنهاترین پنجره ای که به خالی ترین کوچه باز می شود ,می ایستم
و به خیالی ترین خواب شبانه ام فکر می کنم
که تعبیر نا ممکنش را نه آمدن تو رقم خواهد زد
نه رفتن خیالت از ذهن پر خاطره ام
فکرش را هم نمی کنی
چگونه اینجا جای خالی بودنت را
حضور تمام خوا ب ها و خیال ها
حضور تمام پنجر ه ها و کوچه ها
حضور تمام صبح های بهاری
پــــــــــــر کرده است
بگذار بگویم
برای زندگی
یکبار دلدادگی کافیست ...
شیدا
93/2/31
برای زندگی، یکبار دلدادگی کافی است...
البته بعضی وختا دلدادگی مساویه مرگه...
خیلی زیبا مینویسی. من واقعن لذت میبرم از قلمت
خوش حالم ...
و ممنون
خاطرات تو همانند دکتریست که
من بابت مریضی ام فقط به او سر میزنم !
جالب اینجاست که من هر روز مریضم
و دکتر هم تسکین بلند مدّت نمیفهمد