
باید از خاطرات ترسید
مبادا باور زندگی را فلج کنند..
که وقتی
خاطرات بی حیا شوند
دلتنگی، بزرگتر از رسالت گریه می شود
دیگر فرقی نمی کند
به شک دیوار تکیه دهی
یا پشت آبروی خیابان پناه بگیری..
این خاطرات،
تمام نمی شوند که دوباره شروع... نــ / ـشوند..
می دانی.. مادامی که هرکس
درون خودش خیابانی برای قدم زدن داشته باشد
بی اختیار در آن زمینگیر می شود..
حمید رضا هندی
سلام وبلاگ قشنگی داری خوشم اومد منم تورو به وبلاگم دعوت میکنم باتشکر
خیلی قشنگ بود....
اره منم دوسش دارررم...
میدانی
مادامی که هرکس
درون خویش خیابانی برای قدم زدن داشته باشد
بی اختیار در آن زمینگیر می شود
....
چقدر این فراز این از این دلنوشته
زیبا عمیق و وحشتناک وصف الحاله
گویای دلتنگی های من تو هممون
....
وصف حال همه ی ادمهاست ...چون ادم ها ناگزیر از خاطره اند ....
مرسی