و امروز باز هم همون حس مستاصل و درماندگی که هرز گاهی به مناسبت شغل به اصطلاح شریف سراغم اومده بود .
بازم تخت شماره 6, بیمار اینتوبه با این تفاوت که این بار این بیمار نه یک مریض که به عنوان مادر دوست و همکارم می شناختم .سابقه یه دیالیز 13 ساله و این اواخر هم یه کانسر مری که ضربه آخر رو به زندگی یه آدمی که از انواع درد ها بی نصیب نمونده بود ,زد .گاهی وقت ها تو این حیرتم این جهان به اصطلاح با عدالت ساخته و پرداخته شده ی خالق,عدل و انصافشو کجای هستی جا گذاشته که ما نمی بینیم ....آخرشم به گفتن اینکه ما نمی فهمیم اینها حتما حکمتی داره که از قوه درک و فهم و شعور ما خارجه , همه ی بی عدالتی هارو پوشاندیم...به اینجا که میرسم مادرم همیشه میگه باز دارم کفر میگم. ...کفری که لازمه ش فکر کردنه... برای اینکه معتقد باشی ,باید فکر نکنی چون از عهده ی درک خارجه ...فقط یه مساله رو کاش برام روشن میکرد ... خدایا تو با این همه بی نیازی به این همه آدم های که باید برای فهمیدنت بی شعور بمونند چه نیازی داشتی...
من امروز درد ,درماندگی, حسرت , بغض ,ترس و نا امیدی رو در چشمانی دیدم که حتی لحظه یی به حکمتت شکی نبرده بود ...و چقدر این آدم ها صبور ند ...و چه خالصانه ایمان دارند
92/11/11
کامنت قبلی ثبت شد یا نه ؟
دریافت شد
منم همیشه با این مسائل درگیر بودم....
کم پیدایی؟ خوبی؟
مرسی . یه کم شلوغم این روز هااا . ...