زن
و
درد
و
هجوم خاطرات ترک خورده ی زندگی
و ازدحام سکوتی که گوش دلتنگی هایش را کر می کند
و
پیاده رو هایی تنهایی
و تصور سالهایی که زنده ای بدون اینکه زنده گی کرده باشی
اکنون
آواهایی ست که از دور او را می خواند
غم پشت تحملش را شکسته است
زمان , زمان رفتن است
وقت دل کندن
هنگامه ی جدا شدن
در نگاهش اما عشقی ست جاری
تـــــــــــا رد نگاه فرزندانش
و این گونه زنده گی را معنا می بخشد
مادری که هرگز , هرگز نمی مـــــــــــــــیرد ....
شیدا
92/5/4
سلام دوست من.وب زیبایی داری.اگه وقت کردی به وب منم سر بزن و نظرتو مطرح کن
سلام . مرسی عزیز.
جشنواره انتخاب وبلاگ برتر
http://www.iramit.net/irabest
جای شما در بین سایتها و وبلاگهای برتر خالیست
:)
چقدر قشنگ بود این نوشته...
ممنونم
" تصور سالهایی که زنده ای بدون اینکه زنده گی کرده باشی " این
جمله ات یه جور درد مشترک خیلی هاست....به "روز " "مرگی"
دچاریم ....
اره واقعا:(
درود
انتظار دیدن چیزهایی متفاوت رو داشتم
نمیدونم چرا
شاید چون
از تارنگار سپید امدم اینجا
فکر میکردم چیزی باید توی همون مایه ها باشه
اما
کاملا متفاوته
عکسهایی که انتخاب کردی خیلی قشنگن
ظریفه انتخاب و قلمت
اما
چرااینقدر غمگینه؟؟؟؟؟
از چی گلایه داری؟
خودت یا زندگی یا اطرافیان؟
مخاطب نوشته هات عشقه؟؟؟
بهم سر بزن
خوشحال میشم با یه دوست غریبه بحرفم
گاهی
غریبه ها شنونده چیزهایی میتونن باشن که دوستها نمیتونن چون اونها یک غریبه ان
مرسی دوست غریبه .
salam
ba tamum ghamginish ghashang bod...
lممنونم عزیز...